خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ي خاطراتم رو انداختم يه گوشه اي و گفتم : فراموش. يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت : يادمه


ساعت صفر عاشقي













اگر  مي دانستي که چقدر دوستت دارم
سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت، عشق را فرياد مي کرد.

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي.

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم.

اي کاش مي دانستي...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است.

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها، جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت، بهانه اي براي زيستن ندارد.

اي کاش مي دانستي...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي.

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را...  قلبت را...  حرفت را...

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد.

کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي . . .

| نظرات 15 | 4:51 AM یکشنبه، 12 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مدیر وبلاگ | موضوع: حرف های عاشقانه


دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

| نظرات 3 | 12:01 AM دوشنبه، 30 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مدیر وبلاگ | موضوع: داستان های عاشقانه


وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود

و اون منو «داداشی» صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم

 و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.

 آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.

 بهم گفت :«متشکرم» و گونه من رو بوسید.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.

من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم … علتش رو نمیدونم.


تلفن زنگ زد خودش بود گریه می کرد دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.

 از من خواست که برم پیشش نمیخواست تنها باشه من هم اینکار رو کردم.

وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود

 آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.

 بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه،

به من نگاه کرد و گفت : «متشکرم» و گونه من رو بوسید.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم

 من عاشقشم اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

 

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد

 گفت : «قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد»


من با کسی قرار نداشتم ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم


 که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،

 درست مثل یه «خواهر و برادر»  ما هم با هم به جشن رفتیم.

 جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم،

تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم،

به من گفت :«متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم»، و گونه منو بوسید.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.

من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

 

یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال…

 قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ‌التحصیلی فرا رسید،

 من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.

 میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمی‌کرد و من اینو میدونستم،

 قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی،

 با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و

 آروم گفت: «تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم» و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.

من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

 

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش، توی کلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه،

من دیدم که «بله» رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد با مرد دیگه ای ازدواج کرد.

 من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم،

 اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت: «تو اومدی؟ متشکرم»

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.

 من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

 

سالهای خیلی زیادی گذشت.

 به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده،

 فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،

دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:


«تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.

اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

من میخواستم بهش بگم، میخواستم که بدونه که نمی‌خوام فقط برای من یه داداشی باشه.

 من عاشقش هستم اما… من خجالتی ام… نمیدونم…

 همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.


ای کاش این کار رو کرده بودم…. با خودم فکر می‌کردم و گریه!

50 فیلم برتر و مهیج
تبلیغات با   نگین
| نظرات 2 | 2:39 AM سه شنبه، 24 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مدیر وبلاگ | موضوع: داستان های عاشقانه